سینمای ایران در ده سال گذشته (یعنی جریانی در سینمای ایران، که به طور مشخص از سال 2015 و با فیلمی چون نهنگ عنبر، آغاز و از سال 2018 با تغییرهای تورمی در اقتصاد کشور اوج گرفت و پس از پایان همه گیری کوید-19، تا به امروز تداوم یافته است) در تسخیرِ شکلی خاص از […]
سینمای ایران در ده سال گذشته (یعنی جریانی در سینمای ایران، که به طور مشخص از سال 2015 و با فیلمی چون نهنگ عنبر، آغاز و از سال 2018 با تغییرهای تورمی در اقتصاد کشور اوج گرفت و پس از پایان همه گیری کوید-19، تا به امروز تداوم یافته است) در تسخیرِ شکلی خاص از فیلمهای کمدی قرار گرفته است؛ به گونه ای که هرساله، بیشینۀ پرفروش ها به این گونه، اختصاص دارد. ادّعای شناختی این مقاله، تنها این نیست که در این بازۀ زمانی، گرایش مخاطبان بیشتر به درونمایه های خنده دار بیشی گرفته است، بلکه سخن اصلی آن است که آنها به درونمایه های طنزِ خاصی گرایش دارند و فیلمهای این دوره، سرشتی متمایز با فیلمهای خنده دار گذشته دارند و می توان همسانیِ مضمونی میان شمار زیادی از آنها یافت.
البته منظور این نیست که همۀ فیلمهای این دوره یگانگیِ مضمونی دارند؛ بلکه منظور این است که بیشینۀ فیلمهای پرفروش خنده دار و بیشینۀ فیلمهای خنده دار نیز صورتبندیِ مضمونی خاصی دارند، آنگونه که دیگر مخاطبان به فیلمهایی چون اخراجیها نمی گرایند و ذائقۀ آنها در پسند درونمایه های خنده دار، دگرگون شده است (برای نمونه فیلمی چون «ورود و خروج ممنوع» که سال 2019 تولید و 2023 اِکران شد، همچون دیگر فیلمهای خنده دار، فروش نداشت و دیگر مخاطبان روی خوشی با بازیگران طنز گذشته که یادآور مضمونهای گذشته هستند، ندارند).
هدف این مقاله روشن سازی همسازی مضمونی است درمیان این فیلمها وجود دارد؛ یعنی کوشش خواهدشد: پیوندهای فرامتنی میان این فیلمها ازیکسو و از سوی دیگر تعاملهای آن با زمینه و فضائی گفتمانی که این فیلمها را همچون یک متن، درای پیام میکند، کشف و آشکار شود (منظور از این زمینه و فضا، ارتباط میان ذهنیتیِ مخاطبان با این فیلمها است). پیشانگارۀ این مقاله آن است که مخاطبان مقهور این فیلمها نیستند و با توجه به ضرورت بازگشت سرمایه در اقتصادِ سینما، این تولیدکنندگان فیلمها هستند که وادار به پذیرش انتخاب و ذائقۀ مخاطبان شدهاند.
پس از کشف مؤلفه های مضمونی همسان در این فیلمها، در گام نخست، مسئله آن خواهد بود که گزینش چنین فیلمهایی ازسوی مخاطبان، به عنوان یک کنش، با چه قصدی همراه است و این قصد در ساختار کلان جامعه، چه دلالت یا پیام سیاسی میتواند داشته باشد (پس از حلِّ این مسئله، میتوان چرائی پرفروش شدن این فیلمها را تبیین کرد، چرا که اقبال مخاطبان به عنوان یک کُنش، از این رهگذر توضیح پذیر خواهد بود نه از رهگذر انتساب آن به یک عامل عینی).
(با توجه به اینکه پیشانگارۀ مقاله این است که هر نوع تولید متنی، بر زمینه ای از تعاملهای میان متنی با کلیتِ جامعه قرار میگیرد و بسته به قصدِ نهفته و درج شده در کنشِ کارگزارِ آن، روال های تثبیت شده در کلیت جامعه را که موضوع خطِّ مشی گذاریهای فرهنگیِ حکومت است؛ یا به پرسش می گیرد و یا درپیِ استوارسازیِ دوچندان آن برمی آید و در نتیجه، هر تولید متنی (از شمار تولید فیلمهای خنده دار)، دارای قصد و پیامی سیاسی خواهد بود).
البته این دلالت و پیام سیاسی را نمی توان، به تولیدکنندگان فیلمها نسبت داد؛ چرا که آنها تنها با قصدِ ارزشِ افزوده، به ذائقه سنجی مخاطبان روی آورده اند و دراین میان قصد و پیام سیاسی این دست فیلمها را به کارگزار این میان، یعنی مخاطبان آن میتوان، نسبت داد.
فرضیه ای که این مسئله پاسخ میدهد این است که رویآوری مخاطبان به چنین فیلمهائی در واکنش به فضای رسمی چیره بر حوزۀ فرهنگی و برآمده از مقاومت مقابلِ آن است (مخاطبان به علّت آنکه چنین فیلمهائی دارای مصداقهای نقض کنندۀ فرهنگ رسمی است، آنها را خوشایند می پندارند). منظور این است که این روی آوری، به عنوان یک کُنش (و حتّی خندیدن آنها به رمزگانهای درجشده در آن)، نشانۀ به پرسش گرفتن فرهنگ رسمی است و به عنوان یک کنش غیرکلامی، با دلالت و پیام سیاسی ضمنی همراه است که نیاز به آشکارسازی دارد.
پیش از پرداختن به روش آزمون فرضیه و چارچوبی نظری که این فرضیه بر پایۀ آن معنا مییابد، اشاره به دو فرضیۀ رقیب ضرورت دارد: فرضیۀ رقیب نخست، علّت اقبال مخاطبان را به جای قصدهای هویت محورِ سیاسی-فرهنگی، معلول عاملی عینی (همچون فشارها و تنگناهای اقتصادی) می دانند (این فرضیه بر پایۀ الگوی فیلمهای اسکروبالِ هالیوودی در زمان رکود اقتصادی آمریکا استوار است). اگر این فرضیه درست بود، صرف کمدی بودن فیلمها (فارغ از مؤلفه های مضمونی و صورت بندی ویژۀ آن) موجب روی آوری مخاطبان میشد و این در حالی است که در بازۀ زمانی ارزیابی این مقاله، فیلمهای کمدی عاری از مؤلفه ها و صورت بندیِ اشاره شده در این پژوهش (یعنی فیلمهایی که درونمایۀ آنها با به پرسش گرفتن فرهنگ رسمی همراه نیست)، با اقبال مخاطبان همراه نبوده است.
فرضیۀ دوم آن است که ذائقۀ مخاطبان به عنوان کاربران شبکه های اجتماعی و همچنین به عنوان سوژه های شناسائی که از رهگذر مصرف فرآورده های رسانه ای مختلف، برساخته میشود و عینیت مییابد و از اینرو نمیتوان آنان را کارگزارانی قصدمند برشمرد.
روش پژوهش
روش آزمون فرضیه یا شیوۀ استنتاج بر پایۀ روش فوکوئی خواهد بود. یعنی هر کنشی چون رویآوری مخاطبان و حتّی خندیدن آنها (بهعنوان یک کردار گفتمانپایه) باید در شبکهای از رابطه ها و مناسبتهای میانمتنی با زمینهای گفتمانپایه، فهمیده شود، تا از این رهگذر، قصد راهبردیِ مخاطبان این دست فیلمها، بهعنوانِ حاملان گفتمانی خاص و همچنین چگونگی عینیتیابیِ آنها بهعنوان سوژه، آشکار شود.
برای انجام این کار از دو مفهوم فوکوئی، باعنوان «اراده بهدانستن» و «فضاهای هتروتوپیائی» بهره بردهشده است، آنگونه که برای آزمون فرضیه، بازتابِ آن در سینمای کمدی اخیر ایران برررسی خواهدشد و فرضیه در پرتوی این مفهوم، اینگونه طرح میشود: «این بازتاب، عاملِ رویآوریِ مخاطبانِ ایرانی به ایندست از فیلمها و فروشِ توجهبرانگیزشان است»؛ آنگونه که مخاطبان در رویاروئی با بازتاب دانش و شیوه های لذتطلبیِ ویژه در این فیلمها، آنها را همسان با گفتمانی میبینند که برآمده از رژیمِ دانش-لذّتِ موجود در «فضاهای هتروتوپیائیِ» جامعۀ ایرانی است.
با توجه به اینکه، درونمایۀ فیلمها و کنش همراه با تأئید مخاطبان، چونان یک کردارِ گفتمانی شمرده میشود، مادۀ خام تحلیلی نیز از مضمون فیلم بهدستمیآید و برای گزینش حجم نمونه از جامعۀ آماری (یعنی کل فیلمهای خندهدارِ و پرفروش حدود نهسال گذشته تا مارس 2025)، از رهگذر نمونه گیریِ هدفمند، بهدست خواهد آمد و نمونه هائی گزینش میشوند که بیشترمناسب هدف پژوهش هستند و بازنمایانندۀ گونۀ آرمانی ترسیم شده باشند.
چارچوب نظری
مدّعای اصلی این پژوهش این است: «از یکسو، اراده به دانستن در وضعیت فرهنگیِ اکنونِ ایران، گرایش به هتروتوپیا دارد و آن را رهائیبخش میشمرد و از سوئی دیگر بازتاب آن در سینمای کمدیِ اخیر ایران، موجب فروش و رویآوری مخاطبانِ ایرانی شده است». با توجه به این مدّعا، باید منظور از این دو اصطلاحِ «اراده به دانستن» و «فضاهای هتروتوپیائی» روشن شود:
3-1- اراده به دانستن
هدف این پژوهش آن است که «اراده به دانستنِ» بازتابیافته در سیمای کمدیِ اکنون ایران را با هدف تبیین چرائی فروش توجهبرانگیز آنها، نمایان کند. این اراده، باتوجه به پیوند رژیم دانش با رژیمهای قدرت و لذت، آشکار میشود و این آشکارسازی، فراتر از تأکیدِ صرف بر اقتصاد عمومیِ گفتمانها در جامعه و پاسخ به این پرسش است که چرا مخاطبان، حاضر هستند با اشتیاق، در ازاء دیدن فیلمهایی با درونمایهای ویژه، پول پرداخت کنند. حتّی اگر پاسخ آن باشد که در این فیلمها بهطورموقّت، اثرهای سرکوب، ازمیانبرداشته و مخاطبان میتوانند، افزون بر رویاروئی با روشنگری و حقیقتگوئی، لذّتهایی را در آنها، آزادشده ببینند که در واقعیتِ جامعه، در تنگنا است، باز هم این تأکید بر اقتصادِ عمومی گفتمانها، بسنده نخواهد بود. چراکه بیشازهرچیزی باید میان گفتمانِ این فیلمها و با گفتمانِ زیستهشدۀ مخاطبان در «فضاهای هتروتوپیائی» همسانی بهمیان باشد و چون در جایگاه سوژه در این فضاها عینیت مییابند، این دست از فیلمها باید بیانگرِ حقیقت و نویددهندۀ لذّتهای منعشدهای باشد که آن را در این فضاها میجویند.
درواقع، «اراده به دانستن»، ارادهای است که گفتمان فضاهای هتروتوپیائی را حمل میکند و برای فهم آن نیز نیازمندِ نمایانسازیِ قصد راهبردی این حاملان در پشتیبانی از این گفتمان است (Foucault, 1978, p. 8) (آنگونه که مخاطبان سینمای کمدی ایران با دیدن این فیلمها، فرصتی برای بهگفتمان درآمدنِ زندگی خود مییابند)
کاربست این مفهوم، بهعنوان چارچوب نظری در این مقاله، بر پیشانگارههای زیر استوار است:
نقدهای طرح شده در این فیلمها نسبت به دهۀ شصت و اکنون جامعۀ ایران، بهضرورت، بیانگرِ یک فاکت تاریخیِ یکسرهعینی نیست.
برآیند سازوکارهای قدرت در جامعه، با توجه به مضمون انتقادی این فیلمها، تنها با منع، سانسور و منفیانگاری همراه نبوده و سویههای ایجابی نیز داشته است (آنگونه که دانشها و لذتهای خاص خود را نیز پدید آورده است که در این دست فیلمها بازتاب مییابد).
نقدهای طرحشده در این فیلمها بهضرورت بهعنوان مانعی برابر سازوکارهای قدرتی که از آن نقد میکند، نیست و میتواند با بازتاب کژتابانۀ آن، زمینۀ تداوم آن را فراهم کند (Foucault, 1978, pp. 10-11).
بهطور کلّی در این چارچوب نظری حقیقتِ مضمونِ طرحشده در فیلمها یا همخوانی آن با واقعیت، سنجیده نمیشود، بلکه هدف، آن است که این دورنمایهها و مؤلفههای آن را با توجه به اقتصادِ عمومی گفتمانها در جامعۀ کنونی ایران و بر زمینۀ آن، توضیح داده شود.
3-2- فضاهای هتروتوپیائی
مفهوم «اراده به دانستن»، همراه با مفهوم فوکوئیِ دیگری با نامِ «فضاهای هتروتوپیائی»، چارچوب نظری این پژوهش را شکل میدهد.
مدّعای مرتبط با مفهوم اخیر این است: فیلمهای خندهدار سالهای اخیر سینمای ایران، فضائی برای پایداری و سرکشی دربرابر فرهنگ رسمی هستند (البته فراروی از هنجارهای فرهنگ رسمی بهگونهای معتدل و محافظهکارانه صورت میگیرد تا پذیرفته شود). منظور این است که اینگونه فیلمها، فضائی هتروتوپیائی برای مخاطبان پدید میآورند (همانگونه که در بخش روش گفته شد: پیشانگارۀ این مقاله این است که مخاطبان این فیلمها، چونان کنشورزانی هدفمند هستند و از سر غریزهای لذتجویانه به این فیلمها روینیاوردهاند).
پیش از توضیح هتروتوپیائی بودن این فیلمها، نخست باید برداشت از این مفهوم روشن شود: این مفهوم در نوشتههای فوکو ناروشنن و تأویلبرانگیز است و در حوزههای پژوهشی مختلف، با برداشتهای متفاوت و حتّی ناهمخوان بهکاررفته است، ولی برداشت بنیادی این مقاله این است که فضای هتروتوپیائی دربردارندۀ نوید یا امیدی برای پایداری برابر سراسربینیِ نهفته در فرهنگِ رسمی است.
این برداشت، با خوانش «نینا وربنر» از این مفهوم فوکوئی و بازتاب آن در نظریۀ «دورگه بودن فرهنگ»، همسوئی دارد. وربنر در این نظریه، هیترونوپیا را فضائی برای پایداریِ «امرِ طردشده» میشمرد، آنگونه که در این فضا، گفتمانِ چیره در ساحت رسمیِ جامعه و شکلهای زیباشناسانه و سبک زندگیِ والاپنداشتهشده در آن، بهپرسش گرفته و بُنفکنی میشود.
این خوانش با اعتراض کسانی چون جانسون همراه بوده است: در نگاه وی، همسانپنداری هتروتوپیا با «کارناوالگرائی باختین» (در این نظریه، کارناوالها فرصتی برای بُنفکنی از فرهنگ رسمی شمرده میشود) با روح و متن نوشتههای فوکو، ناهمخوان است و هتروتوپیای فوکوئی، نه تنها دربردارندۀ نوید و اُمید آرمانشهرگرایانه نیست بلکه از چشمانداز آن نیز بُنفکنی میکند. با توجه به اینکه در طرحِ بحث در این مقاله بر پایۀ این خوانش، استوار شده است، ضروری خواهد بود پیش کاربست این مفهوم بر سینمای ایران، نقد وی پاسخ داده شود.
امکان سنجیِ کاربست مفهوم هتروتوپیا بر موضوع
با توجه به فرضیۀ این مقاله، نقد جانسون بر برداشت آرمانشهری از هتروتوپیا، مهمترین چالش برای کاربست این مفهوم در تبیین رویآوری مخاطبان به فیلمهای خندهدار اخیر است. این نقد بر دو وجه از اندیشۀ فوکو تمرکز دارد: نخست بر بیرونی بودن هتروتوپیا (در برابر فضای درونی باشلار) و دوم برداشت فوکو از این مقوله بهعنوان یک فضای متنی-ادبی (در آغاز کتاب نظم چیزها)، پافشاری میکند .
منظور از «بیرونی بودن» هتروتوپیا آن است که با ایجاد اختلال در نظمِ فضائی-زمانی، «ما را از خودمان بیرون میکشد» (Foucault, 1967). بهباور جانسون، این فضا نمیتواند دربردارندۀ نویدی آرمانشهری باشد. در پاسخ گفتنی است: همخوان با شیوۀ خوانش اسکینری، نمیتوان این بخش از گفتههای فوکو را برکنار از منظومۀ فکری او و انگارهای کانونی درآن، با نام «عینیشدن سوژه یا ذهنیت» برداشت کرد. بر این پایه، معنای سخن جانسون آن خواهد بود که نمیتوان با ایجاد اختلال زمانی-فضائی که سازوکارهای «عینیتیابیِ سوژه» (Dreyfus & Rabinow, 1983, p. 158) را بهپرسش میگیرد و تناقضهای آن را نمایان میکند، به امیدی آرمانشهری چشم داشت؛ چرا که این امید چشماندازی از سوژهای است که بهچالش کشیدهمیشود.
در واکنش باید گفت که جانسون به این پرسش پاسخ نمیدهد که اگر فضاهایی که هتروتوپیا با آن ارتباط مییابد، یک کلیت همگن باشد و سوژهمندی از رهگذر سراسربینی، عینیت یابد، صرف نفیِ هتروتوپیائیِ آن فضای همگن و سراسربینیِ آن، امیدی آرمانشهری نیست (البته جانسون خوانش آرمانشهری را برآمده از فروکاستن تحلیل فوکوئی از قدرت به جامعۀ سراسربین میداند و در نتیجه میتواند بهصورت مشروط، این خوانش را بپذیرد).
بنابراین فرضیۀ این مقاله در این چارچوب و با توجه به سویۀ نخست نقد جانسون، اینطور معنا خواهدشد: سینمایِ موضوعِ فرضیه، کارکردش نفی هتروتوپیائیِ سراسربینی خواهد بود.
سویۀ دوم نقد جانسون به اشارۀ فوکو به این مقوله در آغاز کتاب «نظم چیزها» مربوط میشود. در این متن، فوکو آن را یک فضای متنی برمیشمرد که شیوۀ تثبیتشدهای را که انبوهِ نابهسامان و پراکندۀ چیزها را در یک دستهبندی سامانمیدهد؛ آشکار و رویههای آن را از رهگذر آشنائیزدائی از رمزگذاریهای بنیادی در فرهنگ جامعه، مختل میکند و طبیعی و منطقی بودن آن بهپرسشگرفته میشود. درواقع فوکو، این نقش را به متنهای ادبی میدهد که در آن شکاف پرنشدنی میان سویۀ پدیدارشوندۀ زبان و ذهنیت و آگاهی، نمایان میشود و بدون آنکه این متن مدعی اشاره به امری فرازبانی باشد، محدویتهای زبان را برجسته میکند (فوکو، ). جانسون بر این پایه، نتیجه میگیرد که این فضاهای متنی، نهتنها نمیتوانند امیدبخشِ راهحلی باشند، بلکه با هرگونهای از پیشگوئی آرمانشهری، میستیزد؛ چرا که فراتر از آشکارسازی محدودیتهای زبانی، نمیتواند بر وضعیتی آرمانشهری دلالت کند.
ولی جانسون این فرض را نادیده میگیرد که شاید موضوعِ فضای متنی-ادبی، وضعیتی برآمده از یک پیشگوئی آرمانشهری باشد تا سراسربینی توجیه شود (بهگونهای که بر ادّعای همخوانی مطلق میان «زبان پدیدارشده در قالب نهادهای جامعه» با مفهومهای آگاهی و ذهن پافشاری شود). بنابراین هتروتوپیا چونان یک متن میتواند دارای نوید آرمانشهری باشد و در چارچوب آن فرضیۀ این مقاله اینگونه، معنا خواهد شد: سینمای خندهدار، چونان متنی هتروتوپیائی با نفی سراسربینی و پیشگوئی آرمانشهری که توجیهکنندۀ آن است، همراه خواهد بود و بهگونهای تناقضنما به نویدی آرمانشهری اشاره خواهد داشت.
1-5- کاربست مفهوم هتروتوپیا بر فرضیه
شاخصهای ارزیابی در این مقاله برآمده از چارچوب نظری و باهدف آزمون فرضیه و کاربست آن بر دادههای برآمده از فیلمهای اخیر خندهدار در سینمای ایران است. فرضیۀ این مقاله نیز با توجه به هتروتوپیا، اینگونه معنا خواهد شد که رویآوری مخاطبان به این دستفیلمها، بهخاطر آن است همچون متنی هتروتوپیائی، سراسربینی موجود در جامعه و پیشگوئی آرمانشهریِ توجیهکنندۀ آن را نفی میکند و یا دستکم، نمونهای ناهمخوان برای آن ارائه میدهند و باوجود این نفی، باز دربردارندۀ نوید یا امیدی برای وضعیتی بهتر هستند و درنظر، سویهای آرمانشهری خواهند داشت و رویآوری مخاطب، همچون یک کُنش، با این قصد تفسیر و معنا میشود.
در واقع این دست از فیلمها در تقابل با فیلمهای خندهدار در دورههای گذشته قرار میگیرند که خود بهجای نفیِ «پیشگوئی آرمانشهری»، آن را ترویج میکنند؛ آنگونه که یا مبتنی بر گونهای که مطلقگرائیِ اخلاقی هستند که در آن شخصیت یکسره منفی و مثبت هستند و قهرمانِ عاری از هرگونه بدی، درپایان پیروز میشود و یا اینکه فیلمساز نمیتواند با توجه جذابیتهای قهرمان بدکردار برای مخاطبان، آن را نادیده بگیرد، ولی میکوشد در مسیر داستان، او را بهسوی نیکیِ مطلق، هدایت کند (مانند سهگانۀ اخراجیها).
ایندست فیلمهای موضوع فرضیه، حتّی با گونۀ سیاستزدائیشده از فیلمهای خندهدار که بدون نسبت و رابطه با زمان و وضعیتِ کلان مخاطبان است نیز مرزبندی دارد (منظور فیلمهای ساخته یا نوشته شده توسط کسانی چون قاسمخانی است). ایندست فیلمها درونمایهای هتروتوپیائی دارد و قصدمندیِ نهفته در آن را باید (بهجای تهیهکنندگان و مؤلفان آن) به کارگزاری مخاطبان مربوط دانست، چرا که آنها تنها با قصد افزایش مخاطب و درنتیجۀ ذائقهسجی، به چنین درونمایههای هتروتوپیائی رویآوردهاند و کنش آنها، اثرپذیر از کارگزاری مخاطبان است.
این نفی کنندگی هتروتوپیائی در چنین فیلمهائی (یا به تعبیری دربرداشتن نمونه های ناهمخوان با سراسربینی) دو سویه دارد: نخست، خود فیلمهای همچون یک متن، هتروتوپیائی شمردهمیشود و دیگر آنکه این فیلمها بازتاب فضاهای هتروتوپیائیِ موجود در جامعه ایران هستند؛ آنگونه که به نمونههای ناهمخوانی اشاره میکنند که در حوزههای فرهنگیِ پنهانی و غیررسمیِ جامعه (همچون شبکههای اجتماعی یا مهمانیهای شبانه) جریان دارند و مخاطبان بازتاب آن را در فیلمها خوش میدارند؛ چرا که همچون آینهای زندگی خود را در آن میبینند و احساس میکنند سبکِ زندگیشان شناسائی میشود.
بر اینپایه، ابزار رهنمونی در تفسیر این فیلمها، با هدف یافتن نمونههای ناهمخوان با سراسربیینی، بهکاربستهخواهد شد (یا همان نمونههایی که در فضاهای هتروتوپیائیِ جامعۀ ایران وجود دارد در شمار مؤلفههای مضمونی یکسانی است که در تمامی فیلمهایِ موضوع فرضیۀ مقاله وجود دارد و گنجاندن آن در یک فیلم، بهعنوان فرمولی تعیینکننده، فروش و رویآوری مخاطبان را تضمین خواهد کرد). در این مقاله، کوشش خواهد شد دادهها (یعنی فیلمها)، به طور جداگانه، بر پایۀ هرکدام از این نمونه های ناهمخوان، با روش تبارشناسیِ فوکوئی، تفسیر شود (درواقع فرضیۀ عملیاتی این است که این نمونه های ناهمخوان با سراسربینی یا نمونههای موجود در فضاهای هتروتوپیائیِ جامعۀ ایران (و یا کارهای منعشده در حوزۀ فرهنگ رسمی)، درشمارِ مؤلفه های مضمونی مشترک در فیلمهای خنده دار اخیر و همچنین عامل پرفروش شدن آنها بوده است و در ادامه این ادّعا آزمون خواهد شود):
گسترش فضاهای هتروتوپیائی و نسبت آن با سینما
همانگونه که گفتهشد: فرضیۀ این مقاله به نسبت «بازتاب نمونه های موجود در فضاهای هتروتوپیائیِ جامعۀ ایران» در این فیلمها با «رویآوریِ مخاطبان» میپردازد. بنابراین در گامِ نخست آزمون فرضیه، باید به سراغ فضاهای هتروتوپیائی در جامعۀ ایران رفت و پس از آن باید از نسبت آن با سینما سخن گفت (هم بهطور کلّی و هم بهطور خاص، سینمای کمدی سالهای اخیر).
1-2-5- تباریابیِ گسترش هتروتوپیا در جامعۀ ایرانی و در مرزبندی با فرهنگ رسمی
در وضعیت کنونی جامعۀ ایران، در مرزبندی با فرهنگ رسمی (منظور از فرهنگ رسمی، رویهها و سازوکارهایی است که به پدیدآمدن بدنی رام در معنای فوکوئیِ آن میانجامد که در حوزههای مختلف از رهگذر سازوکارهای حاکمیتی و سیاستگذارانه، تعیین و تثبیت میشود، فضاهای هتروتوپیائی، گسترش یافته است. این وضع کنونی، نتیجۀ فرایندی از تغییر است که با گسترش آپارتماننشینی و تغییر ساختار رابطههای اجتماعی در حوزههای خُرد و در دهۀ هشتاد آغاز شده و موازی با آن، هم خانوادهها هستهای شده و هم رابطههای فرافامیلی و دوستانه، گسترش یافته است؛ آنگونه که در شهرهای مختلف ایران، آپارتماننشینی و الزامهای آن، صورت چیرۀ زندگی شهری شد و ایندو در کنار هم زمینه را برای گسترش و تنوعیابیِ فضاهای هتروتوپیائی در حوزههای غیرحاکمیتی (حوزههایی که در نفوذ خردهفیزیک قدرت هستند) فراهم کرد.
این امر موجب شد تا در این فضاها، هنجارها و قاعدههای فرهنگی در مرزبندی با هنجارهای فرهنگ رسمی از سوی نهادهای اعمالکنندۀ حاکمیت تقویت میشدند، تعریف شوند و گسترش یابند. در این فضاها بود که افراد برای گریز از رخوت و حتّی افسردگیِ برآمده از زندگی آپارتمانی و خلأ برآمده از نبود رابطههای و نظارتهای سنّتی (که در خانوادههای گسترده موجود بود) و در تقابل با مهمانیهای فامیلی (که بر کانون افراد مسن فامیل بود و دو نسل در کنار هم یگانگی داشتند و دو جنس مخالف با توجه به هنجارهای شرعی، در شکلهای تعریفشده ارتباط داشتند و در بیشینۀ نمونهها، حجاب رعایت میشد)، به برگزاری گردهمآئیهای صمیمانۀ میان همسالان، زیر عنوان «پارتی» رویآوردند که ویژگی برجستۀ آن، پایکوبیهای شبانۀ همراه با موسیقی و نوشیدنیهای الکلی بود (و همچنین تعاملِ بهنسبت آزادتر با جنس مخالف و رواداری نسبت به حجابِ شرعی) که یکسره با فراروی از چارچوبهای تعریفشده در فرهنگ رسمی، ایستائیِ گذرایِ «هویت اجتماعیِ» فرد و همچنین فراروی از عادتهای متداولِ زندگیِ روزانۀ فرد، همراه میشد که میتواند زمینه را برای بازخوداندیشیِ در هویتِ فرد و بنفکنی از باورها و انگارههای برسازندۀ هویتِ فرد، فراهم کند (هنجارزدائی و فردمحوری در این گردهمآئیها در تقابل با مهمانیهای سنتی است که در آن هنجارها و هویت اجتماعیِ فرد تقویت و تثبیت میشود).
حتّی رواج واژۀ انگلیسی «پارتی»، در زبان فارسی در دهۀ هشتاد، نشان از آغاز رواج این پدیده در این دهه دارد (البته «پارتی» شاید مهمترین فضای هتروتوپیائی در دهۀ باشد ولی تنها نمونه نبود، در این دوره، افزون بر آن، میتوان به کاربری کافیشاپها، صندلیهای سینما هنگام تماشای فیلم و نیمکتهای بوستانها نیز در برقراریِ قرار ملاقات و رابطههای اجتماعی منعشده، اشاره کرد؛ ولی «پارتی» به خاط دسترسناپذیرتر بودن از سازوکارهای حاکمیتی، امکان بیشتری برای فراروی از شاخصها و تعریفهای نهادینهشدۀ فرهنگ رسمی، فراهم میکرد).
در دهۀ هشتاد، این دست از فضاهای هتروتوپیائی محدود به طبقههای بالا و یا متوسطِبهبالا (و بیشتر در شهر تهران و بهطور محدود در برخی از کلانشهرها) بود، ولی با ورود نسلهای جدیدتر به کنشگری، این فضاها، عمومیت بیشتری یافتند، تا آنجا که با بلوغِ نسل موسوم به زد (یعنی نسلی که با آغاز شکست در سازههای سنتیِ فرهنگ ایران بهدنیا آمده است)، حوزۀ غیرحاکمیتیِ جامعۀ ایران، یکسره هتروتوپیائی شد و نمونههای متنوعی از فضاهای هتروتوپیائی پدید آمد که دیگر منحصر به طبقۀ بالا یا متوسطبهبالا نبود و نمونههای آن، با ورود فنّاوریهای نوین ارتباطی به ایران و رواج شبکههای اجتماعی، در بخشهای مختلف دیده میشد و در دو ساحت اجتماعی و مجازی، بهطورگُسترده، نمایان بود:
در ساحت اجتماعی، گردهمآئیهای شادمانیمحور، متنوعتر از «پارتی»های گذشته و فراروی از قاعدههای فرهنگ رسمی نیز رادیکالتر شد؛ بهگونهای که هم گروهبندی نسل جدید بهجای آنکه زوجمحور (یعنی برپایۀ دوستیِ منعشدۀ یکپسر با یکدختر، صرفنظر از آنکه به ازدواج رسمی بیانجامد یا نه) باشد، گَنگمحور شد (گنگ، بهعنوان یک واژۀ انگلیسی در میان این نسل رایج است و آنها گروه دوستانۀ خود را که متشکل از شماری دختر و پسر است، گَنگ مینامند، یعنی گروه، همچون دسته از خلافکاران)؛ آنگونه که حتّی شکل «پارتی»ها هم متفاوت است و افراد شرکتکننده در آن دیگر به زوجها منحصر نیست.
در میان این گروههای دوستانه، تظاهر به هنجارشکنی و حتّی تمایل به قانونشکنی رواج یافته است و آنها میکوشند هم از هنجارهای متعلق به خردهفرهنگ خلافکاران، بزهکاران حرفهای و حتّی اوباش (اعم از داخلی و خارجی، چرا که رسانههای جدید، موجب دسترسی فرهنگ جهانی برای این نسل شده است) تقلید کنند (بهویژه دختران این نسل) و هم زبانِ مخفی و اصحلاحهای خاصِ آنها را بهکارگیرند و برای آنها تظاهر به اوباشیگری، ارزشی اجتماعی شمردهمیشود (البته بیشتر از سویۀ کلامی).
با گسترش شبکه های اجتماعی از نیمۀ دهۀ نود، این وجه از زیست هتروتوپیائی، این فرصت را یافته بود که هم بازتاب یابد و هم امکان شناسائی و پذیرفتهشدن از سوی دیگری فراهم شود و دیگر نیاز نبود تا افراد برای بهچالش کشیدن فرهنگ رسمی و سراسربینی درجشده در آن در فضائی عینی حضور یابد و فناوریهای نوین ارتباطی این امکان را فراهم میکرد که فرد سبک زندگیِ غیررسمی خود را که با فرروی از فرهنگ رسمی همراه است را با دیگرانِ برسازندۀ هویتِ وی، به اشتراک بگذارد و تأئیدشان را بگیرد (از شمار نمایش عکس و فیلم از زندگیِ شخصی).
بنابراین شبکههای اجتماعی، افزون بر آنکه رسانهای برای نمایش فضاهای هتروتوپیائی (از شمار «پارتیها» و رابطهها و گروهبندیهای گَنگمحور) بودند، خود به فضائی هتروتوپیائی در جامعۀ ایران، تبدیل شدند. همچنین گسترش فناوریهای نوین ارتباطی، زمینه را برای نسل جدید فراهم کرد که خودشان، بهعنوان کاربرانِ شبکههای اجتماعی، فراوردههای رسانهای تولید کنند (در قالب عکس، فیلم و پادکست). در این وضعیت نخبگی فرهنگی و دوگانۀ تولیدکننده و مصرفکنندۀ فراوردههای فرهنگی بیمعنا خواهد بود؛ چرا که هر کاربری در مقام خواننده، بازیگر و حتّی اندیشمند، خود را به دیگران عرضه میکند و از سوی آنها تأئید میشود.
در وضعیت کنونیِ ایران، شبکههای اجتماعی ازسوئی، به رقیبی برای سینما بدل شدند و از سوئی دیگر سینما با توجه به چیرگی شبکههای اجتماعی بر حوزۀ خُرد و غیرحاکمیتیِ فرهنگ، نمیتواند نسبت به این حوزه (که هم بازتابدهندۀ فضاهای هتروتوپیائی و هم خود به یک فضایِ هتروتوپیائی برای عرضۀ نمونه های نقض کنندۀ فرهنگ رسمی تبدیل شده است)، بیتفاوت باشد و برای جذب مخاطب توجه به مضمونهای هتروتوپیائیِ شبکههای اجتماعی و بازتاب آن در سینما، بهعنوان عاملی برای جذب مخاطب شمردهمیشد.
در ادامه با تفصیل بیشتری به نسبت میان «فضاهای هتروتوپیائی در جامعۀ ایرانی» و «سینمای ایران» (و بهطور خاص فیلمهای خندهدار اخیر) بحث خواهدشد.
2-2-5- نسبت فضاهای هتروتوپیائیِ جامعۀ ایران با سینما (واکاوی تبارشناسانۀ وضعیتِ کنونی)
به طور کلّی، هیچ سینمائی نمیتواند نسبت به فضاهای هتروتوپیائی موجود در آن جامعه، بیتفاوت باشد و بازتاب این فضاها در هر زمان و هرجائی، بهعنوان عاملی برای جذب مخاطب نگریستهشده است. ولی بهطور معمول ملاحظه هایی برای بازتاب این فضاها در سینما وجود دارد که تعیین آن برعهدۀ سیاستگذاران فرهنگی و یا تهیهکنندگان سینما است (این نسبت طیفی را تشکیل میدهد که نفی و پذیرش مطلق، دوسوی آن را شکل میدهد).
در سینما ایران تا پیش از گسترش این فضاها در دهۀ هشتاد، نفی مطلق نمودهای و نمونههای مطرح در آن، رویۀ چیره بود (حتّی در نمونههای کمشماری از فیلمها در نیمۀ دهۀ هفتاد که کوشششده بود پیامی سیاسی داشتهبانشند نیز به حوزههای فرهنگی غیررسمی، بیتوجهی شده است). ولی با چیره شدن هتروتوپیا بر حوزۀ فرهنگ غیررسمی (در حوزۀ قدرت غیرحاکمیتی ویا به تعبیر فوکو: خُردهفیزیک)، سینما باوجود تعیین یافتگی کامل از سوی سازوکارهای حاکمیتی، نمیتوانست، نسبت به این فضاها، بیتفاوت باشد.
با توجه به ضرورت تبارشناسی نسبت این فضاها با سینمای خندهدار اخیر، ضروری است این نسبت در دورههای گذشته، تباریابی شود. از اینرو در ادامه، بهمنظور روشن شدن اقتضاءهای ممکنسازِ وضعِ کنونی، گزارشی کوتاه از این نسبت در دورههای پیش از آن ارائهخواهد شد:
نسبت فضاهای هتروتوپیائی با سینما در دهه های شصت و هفتاد
تا پیش از این (یعنی دو دهۀ شصت و هفتاد)، این فضاها نادیده گرفته میشد و در سینما به عنوان بخشی از تبلورِ گفتمان رسمی و برونداد خطِّ مشی گذاریهای فرهنگی طرد میشود و یا همچون شَرّی مطلق در قالب کردارهای شخصیتهای منفیِ فیلمها، بازنمائی میشد. افزون بر این، بازنمائی واقعیتِ جامعه بهگونهای بود که نهتنها بر نبود فراروی از هنجارهای فرهنگ رسمی تأکید، بلکه درستی ادعاها و پیشبینیهای آرمانشهری نیز قطعی شمرده میشد.
نسبت این فضاها با سینما پس از گسترش در نیمۀ دهۀ هشتاد
با گسترش فضاهای هتروتوپیایی از نیمۀ دهۀ هشتاد (و همزمان با دولت نخست احمدی نژاد)، دو رویه در سینمای ایران آغاز شد: حمایت مالیِ دولتی برای فیلمهای همخوان با الگوها و خطِّمشیهای فرهنگ رسمی گسترش یافت و دیگر آنکه فیلمهایی که از این حمایتها بیبهره بودند، بهمنظور جلب مخاطب، ناگزیر به رسمیزدائی از درونمایۀ فیلمها شدند؛ به گونهای که دیگر قهرمان و شخصیتهای مثبت، آنگونه که خطِّمشیگذاران فرهنگی درنظر داشتند، اخلاقی مُنَزّه نداشتند و درگیری آنها با شخصیتهای منفی، دوگانگیهای مُطلقِ نیک و بد در حوزۀ اخلاقی و حتّی سیاسی را نمایندگی نمیکرد و این امر موجب شد: مخاطبان سینما بتوانند صورتهای تعدیلشده و در نمونههایی کژتابانه و دگردیسیشدهای از زیست خود در فضاهای هتروتوپیائی را در سینما تماشا کنند و به همین امر خشنود باشند (البته این گونۀ سینمائی فروش خیلی بالائی نداشت).
ولی این صورت از این فضاها، در تمایز با برخی فیلمهای دورۀ گذشته که درونمایهای سیاسی داشتند، درپی بازتاب زندگیِ روزانه بدون فراروی از هنجارهای فرهنگ رسمی بودند و چارچوب بازنمائی امر واقع برای آنها سیاستزُدایانه بود. این امر موجبِ مرزبندیِ قشرهای آموزشدیدهتر جامعه با این نوع سینما بود. این قشرها که در آن زمان بهصورتی مبهم، در رسانهها از آنها زیر عنوان طبقۀ متوسط یادمیشد، به خاطر خواسته ها و ناخوشنودیهایی این گونۀ خندهدار سینمائی را برنمیتافتند (گونهای که سرنمون آن فیمهایی بر کانون بازی رضویان و شریفینیا بودند و حدِّ اعلای نمایش فضاهای هتروتوپیائی در این فیلمها این بود که برای نمونه نشان دهند که شخصی در کنار زندگی خانوادگی خود همسر دومی اختیار کرده است، این گونه، بهشکلی نابههنگام در دورههای بعد نیز تداوم یافت، ولی در جذب مخاطب، ناتوان بود).
در کنار این دسته از فیلمها، فیلمی با نام «اخراجیها» توانست هم جلب مخاطب و هم در بازتاب فضاهای هتروتوپیائی از فیلمهای خندهدار زمان خود، پیشیگیرد. این بازتاب بهگونهای دورگه بود: بدانگونه که برای تقویت بنیادهای گفتمانِ فرهنگ رسمی، استدلالهای اقناعآوری طرح، ولی دربرابر نسبت به فیلمهای زمانِ خود، با جسارت بیشتری، چیزهایی را که در این فضاها وجود داشت، بازتاب میداد و این پیشرو بودن موجب رویآوری مخاطبان میشد (همچون بازتاب زبان مخفیِ عامیانه و برخی رابطههای منعشده میان دو جنس مخالف). دورگه بودن این فیلم موجب برتافتهشدن این پیشروی و موجب شد سازندۀ آن، دستکم، پنج فیلم، در این قالب این رویۀ دورگه بسازد و همزمان با پسند حوزۀ رسمی-حاکمیتی و حوزۀ غیررسمیِ فرهنگ همراه باشد (این کامیابی گذرا بود. ساخت نابههنگامِ این دست از فیلمهای با درونمایۀ دورگه در دورهای بعدی، نتوانست با تداوم رویآوری مخاطبان همراه باشد).
نسبت این فضاها با سینما، از دولت دوم احمدی نژاد تا به بارنشستن برجام
این دوره با دولتِ دوم احمدینژاد آغاز میشود ولی تا سالهای پس پایان ریاستجمهوری وی (یعنی تا زمان بهبارنشستن برجام) تداوم مییابد. آغاز این دوره با رُخدادهای سال 1388همراه است و پیامد آن توجه خطِّمشی گذران حوزۀ هنری به قشرهایی بود که در آن زمان در رسانه ها، طبقۀ متوسط خوانده میشدند (افرادی که سبک زندگی متفاوت با فرهنگ رسمی دارند و بخشی از زیستشان در فضاهای هتروتوپیائی میگذرد). همین توجه (البته جهت دهی و فضاسازی به سینمای ایران از رهگذر ظرافتهای مختلفی انجام میشود و برآمده از خطِّ مشیای تصری حشده نیست)، دو زنجیرۀ موازی از فیلمهای اجتماعی و خندهدار پدید آورد که با گونههای پیش از خود (از سویۀ بازنمائی فضاهای هتروتوپیائی) تمایز داشتند.
پیش از واکاوی صورتبندی چیره بر مؤلفه های دورنمایهایِ فیلمهای این دوره، گفتنی است: این واکاوی بیش از واکاوی دیگر دوره ها اهمیت دارد؛ چرا که فیلمهای موضوعِ فرضیۀ این پژوهش و صورتبندیِ دورنمایهای آن با پایان این دوره و در تمایز با فیلمهای آن، پدیدآمدهاند (بنابراین تفصیل در اینباره، همسو با آزمون فرضیه است).
در فیلمهای خندهدار این دوره (همانگونه که پیشاز این گفتهشد)، با وجود پرداخت سنجیدهتر شخصیتها و روایتهای داستانی، فضاهای هتروتوپیائی که به منظور جذب نمایانده میشود (بهصورت مبهم و استعاری)، نسبتی با فضاهای هتروتوپیائیِ در واقعیت جامعۀ ایرانی ندارد و این نسبت نداشتن، یکسرهآگاهانه و بهمنظور سیاستزدائی از دورنمایۀ فیلمها، درپیشگرفتهشده است.
همانگونه که پیشاز این نیز گفته شد: سرنمون فیلمهای خندهدار این دوره، فیلمهای به نویسندگی قاسمخانی است (بهطور خاص دو فیلم «سنپیترزبورگ» و «ورود آقایان ممنوع» و در سالهای پایانی این دوره، «خوب، بد، جلف» ساختۀ نویسندۀ نامبرده). خطِّسیر روایت در بسیاری از این زنجیره فیلمها، از نمونه های خارجی، تقلیدشده است. برای نمونه: در فیلم «ورود آقایان ممنوع»، شخصیت زن اصلی که مدیر یک مدرسه است و ورود آقایان را برنمیتابد، بهگونهای طرّاحی شده است که هیچ مصداقی در جامعۀ ایرانی نداشتهباشد و رویکرد و قالب رفتاری وی، بیشتر نمونه های مردستیز در جامعۀ غرب را بازتاب میدهد و با مابهازاءهای بومیِ آن در واقعیت جامعۀ ایرانی، نسبتی برقرار نمیکند و این رویه، یکسره بهمنظور سیاستزدائیِ آگاهانه درپیشگرفتهشده است تا بازتاب رابطه های میان شخصیتها، دلالتی انتقادی نداشته و محملی برای مقاومت برابر فرهنگ رسمی نباشد (این تنها مشتی نمونۀ خروارها فیلمی که نویسندۀ آن شخصِ نامبرده است).
در فیلمهای اجتماعی این دوره، صورتبندی متفاوت بود: رابطههای موجود در فضاهای هتروتوپیائیِ جامعۀ ایرانی، همچون آسیب یا انحراف، بازنمائی میشد. البته در این دوره، در تمایز با دورههای گذشته، شخصیتهای منفی، شَرِّ مطلقِ اخلاقی را نمایندگی نمیکردند. همچنین این شخصیتها که در نتیجۀ کجروی بهسویِ بدی یا همان سبک زندگی غربی، گرایش دارند، همانند دورههای گذشته، بختِ هدایتشدن را نمییابند. درمقابل، در این فیلمها، پدیدههای هتروتوپیائی همچون چیزهائی با لذّتِ گذرا و آزاردهندگیِ پایدار نمایانده میشوند که افراد متعلق به طبقه-های بالا و یا متوسطبهبالا، بهخاطر برگزیدن زندگی غربی، به ورطۀ نابودی فردی و گسیختگیِ خانوادگی، کشیدهشدهاند و کوششمیشود با قربانی نشان دادن شخصیتها، پیام عبرتآموزی به مخاطب رساندهشود.
سردمدار این گونه، سینمای اجتماعی در این دوره، فریدون جیرانی است (به طور ویژه: فیلمهایی چون، «پریا»، «من مادر هستم» و «خوابزده ها»). بهعنوان مشتی نمونۀ خروار: در فیلمِ «من مادر هستم»،دختر یک خانواده که سبک زندگی غربی دارند، با یک دوست خانوادگی قدیمی که او را عمو مینامد، بادهنوشی میکند و درپیِ آن، دوست خانوادگی به دختر تجاوز میکند.
این دوره با زمان نمود یافتن توافق با غرب در قالب برجام (در ساحتهای اجتماعی و اقتصادی) پایانیافت، ولی فیلمهای نابههنگامی چون «زیر نظر» و «مصادره» بودند که صورتبندی این دوره را بهکاربستند ولی نتوانستند از نمایش کژتابانۀ فضاهای هتروتوپیائیِ جامعۀ ایرانی، طرفی بهمنظور افزایش مخاطب، ببندند.
نسبت این فضاها با سینما، پس از بهبارنشستن برجام
بهبارنشستن برجام در سال 1394، همزمان بود با گسترش استفاده از شبکههای اجتماعی در ایران، همزمان بود و همانگونه که گفتهشد: فضای مجازی هم تبدیل به جایگاهی برای بازتاب بخشی از زندگی روزانه شد که فضایهای هتروتوپیائی جریان داشت و افزون بر آن، خود آن نیز به فضائی هتروتوپیائی تبدیل شد که از سازوکارهای عینیتساز سوژه در ساحت فرهنگ رسمی، بُنفکنی میکرد. افرادی نیز که بخشی از زیست خود را در این فضاها (از شمار عینی-اجتماعی و مجازی-اجتماعی) بهسرمیبردند، سبک زندگیِ غیررسمی و منعشدۀ آنها، از رهگذر تعاملهای نمادین و از سوی دیگری برسازندۀ هویتِ فرد، تأئید و شناسائی میشد (یعنی رقابت با ساحت فرهنگ رسمی، در سوژهمندی).
این دست از افراد، پس از یک دورۀ چندینساله (که با احساس ناکامی و نادیدهگرفتهشدن هویت و سبک زندگیِ آنان همراه بود، با بهبار نشستن برجام، روزنهای از امید به آینده برایشان پدیدار شد و این امر موجب شد: با وجود اندک بودنِ اثرهای آن در حوزۀ اقتصاد و سیاست خارجی، نسبت به شناسائیِ رسمیِ هویت خود و تأئید خواستهای خود امیدوار شود و همین امر با دگرگون شدن ساحتِ گفتمانیِ جامعۀ ایرانی همراه بود.
هنر تودهای همچون سینما نیز نمیتوانست نسبت به این موضوع بیتفاوت باشد (حتّی در موسیقی پاپ نیز ترانهها در تمایز با دورۀ گذشته، غمانگیز و با درونمایۀ هجران از معشوق همراه نبودند و مخاطب را از رهگذرِ وجهی استعاری، به سرخوشی فرامیخواندند و ضربآهنگی بالا داشتند. سرنمونِ موسیقی پاپ این دوره، «حامد همایون» است) و موجب شد سینمای اجتماعی و خندهدار، رویهای متمایز در مضمونپردازی درپیشگیرد و بیش از دورۀ گذشته، نمایانگر وضعیت بومی جامعۀ ایران و درنتیجه، فضاهای هتروتوپیائی و غیررسمیِ آن باشد.
در سینمای اجتماعیِ این دوره، بهجای آسیب و انحراف شمردنِ رابطهها و پدیدههای فضاهای هتروتوپیائی، این فضاها، زمینهای برای طرح داستانهائی بود که عموم مخاطبان با آن همدلی داشتند و حسِ شناسائی شدن در آنها برانگیخته میشد (سرنمون فیلمهای اجتماعی این دوره، ساختههای سعید روستائی است، بهویژه «ابد و یکروز»).
فیلمهای خندهدار این دوره نیز با وجود آنکه از دید شماری مبتذلتر از فیلمهای گذشته مینمود، نسبت به گذشته از این سویه متمایز بود: یعنی همزمان، از رهگذر زنجیرۀ دالها، هم با فضاهای هتروتوپیائی نسبتی تأئیدکننده و هم با فرهنگ رسمی، نسبت نفیکننده برقرار میکرد (آغاز این دست فیلمها «نهنگ عنبر» بود).
رویآوری و پرفروش شدن فیلمهای این نیز نمایانگر کُنشی قصدمند و با توجه به طرحِ پرسش دربارۀ فرهنگ رسمی و سازوکارهای عینیتسازی سوژه در آن بود (البته این دگرگونیِ سینمائی تنها درنتیجۀ تغییر ذائقۀ مخاطبان نبود و در این میان نمیتوان خطِّمشیهای فرهنگی دولت روحانی در حوزۀ سینما را نادیدهگرفت).
البته این دوره بیش از دو تا سه سال نبود و با بیرونشدِ ترامپ از برجام (در کنار عاملهای همافزایندۀ پیشاز آن در سیاست داخلی ایران، همچون تغییر خطِّمشی روحانی در دولت دوم خود پس از انتخابات سال 2017) موجب تغییر فضای گفتمانی جامعۀ ایران در ساحتهای مختلف (در کنار آن باید به ورود نسلهای جدیدتر و بهویژه نسل زِد، به میدان کنشگری جامعه نیز اشاره داشت که با گسترش و تنوعبخشی به فضاهای هتروتوپیائی همراه بود) و موجب تغییر نگاه نسبت به آینده شد (رویدادهای سالهای بعد نیز این دگرگونیِ نگرش را شدّتبخشید).
این فضای گفتمانی، همراه خطِّ مشی های جدید در حوزۀ سینما، سینمای اجتماعی را به محاق برد و زمینه را برای چیره شدن سینمای خنده دار و یکهتاز شدن آن در جذب گُستردۀ مخاطب را در وضعیت کنونیِ سینمای ایران فراهم کرد (همارز با این دگرگونی در سینما، در ایندوره، موسیقی پاپ نیز با حفظ ضربآهنگ بالای دورۀ گذشته، سویۀ استعاری آن کمینه شد، بهگونهای که نتواند فراتر از یک رابطۀ شخصی دونفره، بر چیزی دلالت داشته باشد. سرنمون آن نیز «آرون افشار» است).
در ادامه، مؤلفه های درونمایهای اینگونه فیلمها به منظور تبیین چرائی رویآوری گُستردۀ مخاطبان به آنها (همچون ارادهای به دانستن و کنشی قصدمند، راهبردی و معطوف به نفیِ فرهنگ رسمی، از رهگذر توجه به فضاهای هتروتوپیائی)، برشمرده خواهد شد:
مؤلفه های درونمایهای فیلمهای خنده دار و پرفروشِ کُنونی در سینمای ایران
مهمترین ویژگی در تمامی فیلمهای موضوعِ این پژوهش، جدّی نگرفتن منطقی است که در واقعیتِ جامعه جریان دارد؛ آنگونه که نه در روایت داستان و شخصیتپردازیها، نظمی ریاضیاتی و نه نسبت به پدیدههای همارز در جمعه همخوانی وجود دارد. این روایتهای تفنّنی، بهجای دغدغۀ تقلید از طبیعت، درپیِ تقلید از مناسبتها و بازنمودهایی از پدیدههای هتروتوپیائی، در شبکههای اجتماعی (از شمار اینستاگرام و تیکتاک) هستند (یا بازگوکنندۀ روایتهای موجود در پارهفلیمهای نشریافته در شبکههای اجتماعی هستند و با میانجی، حوزههای هتروتوپیائی را بازتاب میدهند و یا در صورتی که کمینهای از آفرینندگی و نوآوری بهمیان باشد، با الگو قراردادن منطقِ تفنّنیِ آنها در روایتپردازی، بدون میانجی، بهسُراغِ این حوزهها خواهند رفت).
با توجه به برجستگی نمود پدیدههای هتروتوپیائی در این دست از فیلمها، در ادامه، به نمونههایی از آن، بهعنوان مؤلفههای درونمایهایِ مشترک، توجّه خواهد شد:
1-7- نسبت «رقص»، «موسیقیِ لوسانجلسی» و «دهۀ شصت و هفتاد خورشیدی» در این دست فیلمها
چشمگیرترین مقوله در فیلمهای موضوعِ فرضیه، رقصیدن است: در این دسته از فیلمها بههر بهانهای قهرمان اصلی یا دیگر هنرپیشگان، بهصورتی طنزآمیز میرقصند و این رقص غیرجدّی، عاملی مهم برای افزایش مخاطبان سینما در سالهای گذشته بوده است و مخاطبان، از این صحنهها در فیلم، بیش از هر موقعیت یا کردار قهرمانۀ دیگری، شادمان میشوند.
درواقع، نمایش رقص در این فیلمها و شادمانی مخاطبان، به عنوان یک کنش قصدمند، باید در زمینۀ گستردهتر جامعه و در نسبت با فرهنگ رسمی جامعۀ ایرانی (یعنی حوزهای فرهنگی که از رهگذر سیاستگذاریهای کلان برای ایجاد سبکی خاص از زندگی روزانه پدید میآید و با پافشاری بر کاربست قاعده های حقوقی و اخلاقی برآمده از شریعت بر سبک زندگی همراه است)، معنا شود. چرا که در این حوزه نهتنها «رقص» شناسائی نشده و حتّی با شدّت بیشتری در گذشته (به ویژه دهه های شصت و هفتاد)، نفی شده است؛ ولی همراه با گسترش فضاهای هتروتوپیائی که در بخش پیشین توضیحدادهشد، در مهمانیهای فرافامیلی و دوستانه، شیوع یافت.
این پدیدۀ هتروتوپیائی در جامعۀ ایرانی و عاملی برای جذب مخاطبانِ سینما، افزون بر غیرجدّی بودن و طنزآمیز بودنِ شکلِ آن، این ویژگی را نیز دارد که در یک نظمِ گفتمانی بازنمائی میشود که در همۀ این دست فیلمها دیده میشود؛ آنگونه که در بیشینۀ نمونهها، رقص با موسیقیهای غیرمجاز و منعشده در فرهنگِ رسمی و مشروع، همراه می شود. این گونه از موسیقیها که پس از انقلاب اسلامی سال 1979، با منع قانونی همراه بود؛ از دهۀ شصت، بهصورت زیرزمینی، در جامعۀ ایرانی با عنوانِ «موسیقی لوسانجلسی» (یعنی منسوب به شهری که بیشتر مهاجران ایرانی پس از انقلاب در آن ساکن شدند)، تولید و توزیع و بهعنوان یک فراوردۀ فرهنگی، بهصورت پنهانی، مصرف میشد (حتّی هرگونه موسیقی با ضربآهنگ ششهشتم، بهعنوان امری غیرشرعی، سانسور، نیست انگاری و ناپسندانگاری میشد). در واقع، این منع قانونی، برآمده از دگرگون شدن فرهنگ رسمی، پس از انقلاب بود؛ چرا که پس از این رویداد، همۀ نمودهای برجسۀ فرهنگی پیش از انقلاب با منع قانونی همراه شد)، ولی شبکۀ تولید، توزیع و مصرف این فرآوردههای فرهنگی (از شمار فیلمهای ایرانی پیش از انقلاب، فیلمهای منعشدۀ آمریکائی و هندی و موسیقیهای پیشازانقلاب و لوسانجلسی)، بهصورت زیرزمینی، تثبیت و نهادینه شد.
وجود این دو مقوله (یعنی رقص و موسیقی لوسانجلسی) در دو سال گذشته شیوع بیشتری داشته است (آنگونه که در هشت فیلمِ پرمخاطبی که در دو سال 1402 و 1403 در رتبۀ نخست تا چهارم جای دارند، وجود دارد). نمایش این دو مقوله نمیتواند جز با قصد تأکید بر سویۀ هتروتوپیائی جامعۀ ایرانی و پایداری در برابر فرهنگ رسمی همراه باشد (در کنار این شکلِ چیره، در این دست از فیلمها، شکلی دیگر از این مؤلفه، نمایش رقصِ و موسیقیِ هندی در معدود فیلمهایی چون «زودپز» و «سالِ گربه»، بهعنوان نمودی دیگر از جذابیتِ نمایشِ پدیدههای هتروتوپیائی در سینمای ایران است).
2-7- بازنمائی طنزآمیز و انتقادی از دهۀ شصت، همراه با اشاره به فرآوردههای فرهنگیِ منع شده
با وجود شیوع این دو مقوله در بیشینۀ فیلمهای خنده دار در دورۀ کنونی سینمای ایران (یعنی «رقص طنزآمیز» و «موسیقیِ لوسانجلسی»)، در نمونه هایی از این فیلمها که در جذب مخاطب کامیاب تر و در شمار پرفروشترین های سال نیز بودهاند؛ این نکته دارای اهمیّت است که در آنها (افزون بر نمایش دو مقولۀ اشاره شده) بهشکلیطنزآمیز از فضای فرهنگیِ دهۀ شصت ایران، انتقاد میشود و حتّی در نمونههایی نیز به اشاره هایی به شبکه های تولید و توزیع موسیقی و فیلمهای منعشده میشود که از شمار آن، میتوان به «فیلمهای نهنگ عنبر 1 و 2» (فیلم نخست، دومین فیلم پرمخاطب در سال 1394 و فیلم دوم نیز پرمخاطبترین فیلم در سال 1396 است. در این دو فیلم، قهرمان اصلی، افزون بر مصرف محصولاتِ فرهنگیِ منع شده، خود به تکثیر و توزیع آن نیز میپردازد)، «هزارپا» (این فیلم پرمخاطبترین فیلم در سال 1397 و حتّی در دهۀ نود با بیش از چهار میلیون بیننده است و در آن نشان داده میشود که قهرمانان فیلم محصولات فرهنگی منعشده را مصرف و حتّی در ارتباطهای خود به آنها ارجاع میکنند. در این فیلم، حتّی به تولید و توزیع مشروبات الکلی، به عنوان اقدامی با کیفر سنگین نیز اشاره و در بخشی از داستان، در پوشش پخت غذای نذری، مشروب الکلی تولید و کوشش میشود از این دوگانگی، موقعیتی طنزآمیز پدید آید) و «مطرب» (این فیلم، پرمخاطبترین در سال 1398 است و داستان مردی را روایت میکند که خوانندهای تازهکار در آستانۀ انقلاب اسلامی است و در نتیجۀ محدودیت های پس از انقلاب به زندان میرود و پس از آزادی نمیتواند با وجود شور فراوان، به کار خوانندگی بپردازد) اشاره کرد.
به طور کلّی در این فیلمهای پرمخاطب، دهۀ شصت، بهعنوان اوج سختگیریها در حوزۀ فرهنگِ عمومی بازنمائی میشود و در کنار آن بر وجود حوزه هایی که در برابر سازوکارهای نظارتی آن مقاومت میشده است، تاکید میشود. بازنمائی این دهه، پس از همهگیری کووید-19 در سال 1399 با وقفه همراه شد، ولی در سالهای بعد در یک فیلم پرمخاطب دیگر با نام «زودپز» مطرح شد. این فیلم سومین فیلم پرفروش سال 1403 است و در آن سه مؤلفۀ رقصِ طنزآمیز، موسیقی لوسانجلسی و نقد طنزآمیز فضای فرهنگیِ دهۀ شصت، درآمیخته میشود.
کاربست استعاره ها و اشاره های مستقیم سیاسی در فیلم «رحمان1400»، به عنوان تنها نمونه
در همۀ فیلمهای موضوعِ این پژوهش، برجستهسازی پدیدههای هتروتوپیائیِ موجود در فرهنگ غیررسمی (که در نمونههایی سویۀ زیرزمینی نیز یافتهاست)، میانجی طرح مبحثهای سیاسی در چارچوبی انتقادی بوده است. این طرح بامیانجی، برآمده از توافقی ضمنی است که همزمان هم جذب مخاطبان و فروش فیلمها را تضمین کند و هم دریافت مجوز نمایش میسّر باشد.
امّا در این میان یک استثناء به میان است: فیلم «رحمان1400» صورت صریحشدۀ همۀ فیلمهای خنده دار موضوع این پژوهش است و در آن بهروشنی رئیس شرکت، استعاره از مسئول و شخصیتِ اصلی فیلم که نیروی خدماتیِ آن شرکت است، استعاره از مردمان فقیر و آسیبپذیر هستند که مسکن و رفاه مناسبی ندارند و برابر آن رئیسِ شرکت با وجود ظاهری متشرع، درحالِ انباشت سرمایه است و پسری دارد که سبک زندگی غربی و تجملی دارد و از موقعیت وی سوءاستفاده میکند.
همچنین رئیس شرکت در مواجه با انتقادهایی که از شیوۀ مدیریتش بر شرکت (که در واقع استعاره از دولت است) از سوی شخصیت اصلی داستان (با توجه پیامدهای این شیوۀ مدیریت بر فقر وی) مطرح میشود، گزاره هایی را در توجیه عملکرد خود میگوید که بهروشنی دلالت بر نقد سیاست خارجی نیز دارد (این انتقاد طنزآمیز نسبت به مقوله های اقتصادی، همچون تورمِ بالا و ازمیان رفتن سپرده های بانکی، پس از ورشکستگی بانکها).
(این فیلم، چهارمین فیلم پرمخاطب در سال 1398 است. البته این فیلم نمایش محدودی داشت و خیلی زود توقیف شد و این احتمال وجود داشت که در صورت توقیف نشدن رتبۀ قابل توجهی در جذب مخاطب مییافت).
نوستالژی نمائی پیش از انقلاب با تأکید بر فراورده های فرهنگیِ منع شده در پس از انقلاب
نوستالژینمائی پیش از انقلاب در فیلمهای سینمائی این دوره، به دو شیوۀ مستقیم و غیرمستقیم انجامشده است: شیوۀ مستقیم، بهمعنای طرح یک داستانی که پیش از انقلاب جریان دارد، بیش از یک نمونه نیست. در فیلم «فسیل» برای نخستین بار و واپسین بار، این دوران در چارچوب نوستالژیک، بازنمائی میشود. این فیلم پرمخاطبترین فیلم، در میان فیلمهای خنده دار پسازانقلاب است (دومین فیلم پرمخاطب و پرفروش تاریخ سینمای ایران که ششمیلیون و پانصدهزار مخاطب داشته است که با توجه به جمعیت هشتادوهشتیِ ایران در سال 1402، میتوان گفت که از هر چهاردهتن ایرانی، یک نفر در سینما به تماشای این فیلم نشسته است) و افزون بر وجود صحنههای طنزآمیز رقص و انتقاد طنزآمیز از دهۀ شصت، تصویری نوستالژیک از فضای فرهنگیِ پیش از انقلاب (با تأکیدِ ضمنی بر زوال موسیقی، سینما و رابطه های شخصی و دوستیها)، به دست میدهد (در این فیلم شخصیت اصلی داستان که یک خوانندۀ پیش از انقلاب است با یک تصادف، به کُما میرود و پس از چندسال در دهۀ شصت به هوش میآید و در فیلم این گذار زمانی، به شکل یک شُک دردناک و البته طنزآمیز، نمایانده میشود).
این نوستالژیکنمائیِ آن دوران به صورت غیرمستقیم (با برجسته سازی موسیقی و سینمای عامه پسند آن دوران)، همچون فنّی برای جذبِ مخاطب و همچنین جبران کمبودهای هنری، بهکاربستهشده است و نمونههای پرشماری دارد که از میان آن میتوان به دو فیلم «پول و پارتی» (این فیلم هفتمین فیلم پُرمخاطب در سال 1403 است و در آن افزون بر آنکه خطِّ سیرِ کلّی داستان و شخصیت پردازی ها یادآور یک فیلمِ عامهپسند با نام «مَمَل آمریکائی» است و در اینباره اشارههای صریحی نیز در فیلم گُنجانده میشود؛ شخصیت اصلی فیلم نیز یکی از ترانههای عامهپسندِ آن دوران را خطاب به معشوق خود میخواند) و «مُفتبر» (سازندگانِ این فیلم برای جذب مخاطب بر به وجود صحنه هایی از رقصِ همراه با ترانههای عامه پسند آن دوران امیدوار بوده اند؛ هرچند در هدف، ناکام بودهاند. افزون بر آن صحنه هایی در فیلم گنجانده شده که با صراحت یادآور یکی از فیلمهای آن دوران با نام «همسفر» است.) اشاره کرد.
بازتاب پدیده های هتروتوپیائی جامعه، بدون دغدغۀ پیام رسانی، در فیلمهایی متمرکز بر زمان حال
همانگونه که گفتهشد: پس از همه گیری کووید-19، داستان بیشینۀ فیلمها به زمان حال اختصاص داشت و دیگر کمتر به دهۀ شصت توجه میشد. البته در این دست فیلمها نیز همراه با نمایش پدیدههای هتروتوپیائی (بهویژه رقصِ طنزآمیز) در جامعۀ ایران است و در بیشتر نمونه ها، هیچ دغدغه ای برای انتقال پیام دیده نمیشود و به صرف نمایش پدیدهه ای هتروتوپیائی بسنده میشود. البته در این میان یک استثنائی همچون فیلم «دینامیت» وجود دارد که بهشکلی سطحی و ناشیانه درپیِ پیامرسانی است و در آن، نمودها و سازوکارهای رسمیِ نظارت بر فرهنگ عمومی، بهشکلی طنزآمیز، نقد میشود (این فیلم که «پرمخاطبترین فیلم سینمای ایران در دوران همهگیری کووید-۱۹»، یعنی در سال 1400 است و در آن دو فرد که قشر مذهبی جامعه را نمایندگی میکنند و طلبۀ حوزۀ علمیه شمرده میشوند، محوریت دارند و برخوردشان با با پدیدههای هتروتوپیائی جامعه، به شکل طنزآمیز نقد می شود و در آن افزون بر نمایش کَژتابانۀ پارتی، به تولید و توزیع مواد مخدّر و مشروبات الکلی نیز اشاره می شود).
ولی به طور کلّی با توجه به تجربۀ فیلم «رحمان1400»، سازندگان فیلمها کوشیده اند، به جای انتقال پیامی خاص، به نمایشِ صرفِ پدیده های هتروتوپیائیِ مشخصی، به عنوان عاملِ جذب مخاطب بهره ببرند و در کنار نمایش «رقصهای طنزآمیز» و «موسیقی لوسانجلسی»، از فنهایی چون «بازتاب مصرف و حتّی توزیع مواد مخدّر به عنوان امری خنده دار»، «بازتاب قُمار و به طور خاص شکلهای مختلف بازیِ ورق»، «وجود رمزگانهای دلالت کننده بر امر جنسی» و «بازتاب زبان مخفی و غیررسمی و حتّی بیادبانه در گفتگوی میان شخصیتها»، بهرهبرند.
دو فنِّ اخیر امری شایع در تمامی فیلمهای موضوع این پژوهش است. ولی در رابطه با نمایش طنزآمیز مواد مخدّر میتوان به فیلمهایی چون «تگزاس 2 و 3» (فیلم تگزاس2 سومین فیلم پرمخاطب در سال 1398 و فیلم تگزاس 3، دومین فیلم پرمخاطب، در سال 1403 است و در هر دو بهصورت تکراری و در دو موقعیت، نشان داده میشود که یک جمعی، بهصورت تصادفی، نوعی موادِ مخدّر مصرف میکنند و همگی همزمان به رقصِ دستهجمعی مشغول میشوند)، «انفرادی» (این فیلم پرمخاطبترین فیلم سال 1401 است و در یک صحنۀ آن، سه شخصیت اصلی، سوار ماشین پلیس میشوند، و کسانی که آنها فکر میکردند پلیس هستند ولی درواقع نیستند، شروع به مصرف موادمخدر در حینِ راندن ماشین پلیس میکنند) و «سال گربه» (این فیلم دهمین فیلم پرفروش در سال 1403 است در این فیلم خندهدار، شخصیت اصلی فروشندۀ جزء مواد مخدر است و حتّی در چائیِ مادرزن خود موادمخدر میریزد و در فیلم از تغییر رفتار وی، استفادۀ طنزآمیز میشود) اشاره کرد.
در رابطه با «بازتاب بازیِ ورق»، به عنوان امری منعشده (هم از بعد شرعی و هم از بعد قانونی) در فیلمها نیز میتوان به دو فیلم تمساح خونی» (این فیلم چهارمین فیلم پرفروش سال 1403 است و داستان آن بر حضور شخصیت اصلی فیلم در یک قمارخانۀ زیرزمینی که خود مصداقی از هتروتوپیا است، به اوج میرسد) و «هفتاد، سی» (این فیلم، پرمخاطبترین فیلم در سال 1403 است و درکنار استفاده از فن های مختلف برای جذب مخاطب، نوعی از بازی ورق را نیز نمایش میدهد) اشاره کرد.
3-7- «اراده به دانستن» معطوف به «فضاهای هتروتوپیائی» در ارجاع به دهۀ شصت و دیگر مؤلفه ها
بازنمائی دهۀ شصت و حتّی تعینیابیِ گفتمانیِ آن بهعنوان یک دورانِ قابلانتقاد، در سامانۀ قدرت-دانش-لذّتِ اکنون ایران، با بازنمائی دوران کلاسیک در تحلیل فوکو از منظرِ برجسته بودنِ فرضیۀ سرکوب (اعمال حکمهای سهگانۀ پیورتانیسم مدرن نسبت به سکسوآلیته، از شمارِ خاموشی، تصدیقِ نبودِ آن و نادرستانگاری آن) همسانی دارد؛ ولی از دو سویۀ دیگر ناهمخوان هستند:
یکم آنکه، دهۀ شصت ایران، همچون عصر کلاسیک، منطق متزلزلی ندارد و مجبور به امتیازدهی نبوده است. در عصر کلاسیک استثناهایی در حوزۀ سکسوآلیته، نامشروع یا فراخانواده (همراه با ادغام در چرخۀ سودِ جامعۀ بورژوازی)، مجاز شمرده میشود و اینگونه بازنمائی میشود که سختگیریِ سرکوب در عصر کلاسیک با قاعدۀ آمرۀ کار شدید و عمومی، همخوانی دارد و برآمده از اقتضاء بهرهکشیِ بیشینه و نظاممند از ظرفیت نیروی کار است، ولی با اینحال کمینهای از لذتجوئی برای نیروی کار، مجاز شمرده میشود (از آنرو که او را برای کارِ سخت آماده کند).
ولی در برابر، دهۀ شصتِ ایران، بدون دادن امتیاز و یا مجازشماریِ کمینه یا استثناءهایی در حوزۀ سکسوآلیته، یکپارچگیِ منطقیِ تزلزلناپذیری، حاکم میکند که با واقعیتِ غریزه ناهمخوان است و این ناهمخوانی موجب میشود، غریزه در جستجوی «فضاهای هتروتوپیائی» باشد که در دسترس قدرتِ پشتیبانِ این منطق نباشد، فضاهایی که تنها ویژگیشان اختلال در فضا و زمان نیست، بلکه فضائی متمایز برای عینیتیابی سوژه (با هدف مرزبندی با با گفتمانِ رسمی و ایجاد چالش برای هژمون شدن آن) و درنتیجه، مقاومت برابر این قدرت فراهم میکند.
بر این پایه است که در ادبیات عامیانۀ ایران در حوزۀ سکسوآلیته، لفظ «مکان» بهطور ویژه، دلالت بر جائی دارد که بدون دسترس قدرت و مراقبت و تنبیه آن، امر منعشده و نامشروع، در آن انجام میشود و این امر، در یکی از فیلمهای پرفروش سال 1403 با نام «زودپز» نمودی برجسته داشته است. درونمایۀ اصلی این فیلم و داستان اصلی آن در یک بهاصطلاح «مکان» روایت میشود (یعنی جائی مخفی از دید دیگران که در بالای یک تعمیرگاه وجود دارد که درآن، همزمان، بهعنوان اَنبار کالاهای احتکارشدۀ غیرقانونی و همچنین رابطههای منعشده و نامشروع، اختصاصیافته است و در فیلم نیز از سوی یکی از شخصیتها به همین لفظ نامیده میشود.
دوم آنکه، وضعیت کنونی ایران در تداومِ دهۀ شصت است و هماکنون نیز همان منطق تزلزلناپذیر، به مراقبت و تنبیه میپردازد، البته با این تفاوت که «فضاهای هتروتوپیائیِ» مقاومتکننده در حوزههای غیرحاکمیتی، آنچنان پرشمار شده و در میان قشرها و نسلهای مختلف، گسترش یافتهاند که قدرتِ مرجع دارای حاکمیت، دیگر در این حوزهها تعیینکننده نیست و از اینرو، دیگر «فضاهای هتروتوپیائی» امری موردی و استثنائی نیست و در توان یک قدرت استعلائی و حاکمیت بنیاد نیز نیست که به همخوانسازیِ این فضاها با گفتمانِ رسمی بپردازد (سنخی از حکومتمندیِ مدرن، در نظر فوکو (Lemke, 2019)) و همینامر تااندازهای منطقِ این گفتمان را در مقایسه با دهۀ شصت، تزلزلناپذیر کردهاست.
البته بیگمان، وضعیت کنونی که سوژۀ ایرانی (از شمار مخاطبان سینمای کمدیِ اخیر ایران و سازندگان آنها) در قالب آن عینیت یافته است و می تواند نسبت به آن خودآگاهی داشته باشد و آن را نقد کند، موجب تمایزِ اکنون ایران با دهۀ شصت خواهد بود و همین تمایز زمینهسازِ ادغام این نقد در چرخۀ سود بوده و ایجاد بازاری برای عرضۀ آن از سوی سازندگان فیلمها شده است؛ آنگونه که مخاطبان حاضر هستند درازاءِ پرداخت پول، فیلمی را تماشا کنند که دربردارندۀ نقدِ این دوره (و حتّی نوستالژیانگاریِ دیگریِ برسازندۀ آن، یعنی دوران پیش از انقلاب و یا مؤلفه های مضمونی که هژمونیِ گفتمان رسمی را بهچالش بکشد) باشد و شاید این سودآوری یکی از انگیزه های رواداری نسبت به این نقد باشد.
آشکار است که که ارجاع به دهۀ شصت در سینمای موضوعِ این پژوهش، متفاوت با ارجاع به گذشتۀ همراه با سرکوب در زمانۀ فوکو است که نقدِ وی را در کتاب «تاریخ سکسوآلیته» برانگیخته، چرا که در اکنون جامعۀ ایرانی، تداوم یافته است. فوکو این نقد را در قالب این پرسش طرح میکند: مشروع و پذیرفتنی است که بپرسیم: چرا سکس برای یک زمانی طولانی، با گناه همراه بود، ولی این اقتضاء نیز مطرح است که بپرسیم چرا باید حسِّ گناهی بزرگ از اینکه در زمانی سکس را گناه شمردهایم، گریبانگیر ما باشد.
بنابراین نقد موجود در این دست از فیلمها (از شمار نقد دهۀ شصت و دیگر مؤلفههای مضمونیِ در نقد گفتمان رسمی و بهچالش کشیدن هژمونیِ آن که در اکنونِ سوژۀ ایرانی تداوم یافته است)، از سنخِ متهمانگاری و توبیخی نیست که فوکو در گفتمان زمانۀ خود دربارۀ سکس مییابد و درواقع، نقد دهۀ شصت، نمونهای از مقاومتِ کلّیتری است که در رویاورئی با گفتمانیِ رسمیِ حاکم بر حوزۀ فرهنگی پدید آمده است و این رویاروئی را در یافتنِ یا پدید آوردن «فضاهای هتروتوپیائی» میبیند.
به طور کلّی دهۀ شصت (و دیگر مؤلفه های مضمونیِ همانند و مرتبط) در این دست فیلمها، در نسبت با سازوکارهای نظارتی در حوزۀ هنر-رسانه (از شمار هنر پرمخاطبی چون سینما) نقد میشود و نقد آن با قصد نقدِ وضعیت کنونی انجام میشود؛ چرا که دهۀ شصت نسبت به اکنون، از نظر منطقی، نابتر و آرمانیتر است و صورتی از اکنون است که با گسترش استلزامهای منطقی حاکم بر سازوکارهای نظارتیِ کنونی، بازنمائی میشود؛ آنگونه که منعها و محدودیتهای بدون اقتضاء و زاهدنمائیِ موجود در آن، برجسته میشود و متناسب با اکنون ایران، بر پایۀ فرضیۀ سرکوب (در معنای فوکوئی آن) بهگفتمان درمیآید و این منعها به بنیاد یا مؤلفهای تأسیسکننده (یا ایجابی در کنار منعها و سویههای سَلبی) برای روایت دهۀ شصت و ارائۀ گزارش تاریخی از آن، تبدیل میشود.
نتیجه گیری
در واقع، در «اراده بهدانستنی» که اینگونه از سینما بازتاب میدهد: دهۀ شصت، همانند دورۀ کلاسیک، در گزارش تاریخی فوکو نمایانده میشود که هم نسبت به نمودهای لذّتجوئی، خاموشی، نادیدهانگاری و تابوانگاریِ حقوقی-اخلاقی، درپیشگرفته میشود و هم دورۀ پیش از انقلاب اسلامی سال 1979 که دیگری برسازندۀ دهۀ شصت (به عنوان دورۀ تثبیت آرمانهای انقلابی)، نوستالژینمائی و اینگونه بازنمائی میشود که در آن زمان، دربرابرِ دهۀ شصت، بیهیچ پردهپوشیِ ناروائی، در رابطه با لذّتها صحبت میشده و نسبت به قاعدههای مربوط به آن، سختگیری نبوده است.
این «اراده به دانستن» با این رمزگذاری، نوید آزادی و آمدن دورانی با قانونی متفاوت میدهد که در آن لذّت بردن و وضعیت بدنها، دوباره مطلوب خواهد شد و از اینرو، این اراده، انقلاب را با خوشبختی و بَدنی متفاوت که جدیدتر و زیباتر است، در یک زنجیرۀ همارزی، جای میدهد و دیگر گفتمانِ روشنفکری دهۀ هفتاد میلادی در ایران (اثرگرفته شده از اندیشۀ چپ و تداوم یافته در دهه های بعد) نمیتواند همچون دهه های گذشته، ترس از مسخره بودن یا تلخی تاریخی را (در معنای فوکوئیِ آن و به عنوانِ مانعِ این کنار هم قرار گرفتن) برانگیزانند. این «اراده به دانستن»، با ویژگیهای برشمرده شده، افزون بر اینگونه سینما، به گونه ای همارز، در نمودهای گفتمانیِ رویدادهای سال 1401 نیز دیده میشود.
این امر، نه تنها اشتیاق به سخن گفتن دربارۀ منع ها، محدودیتها و خطِّ مشی های فرهنگ رسمی را برمی انگیزانند، بلکه به «فضاهای هتروتوپیائی» نیز گرایش می یابد و آن را رهائی بخش میشمرد و همسوئی فیلمهای سینمائیِ کمدیِ اخیر با قصدهای راهبردی این «اراده بهدانستن»، موجب رویآوری مخاطبان به آنها و فروش بالای آنها میشود.
علی صالحی فارسانی استاد دانشگاه



















_nyaw.jpg)


